در طول نبردی مهم وسرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت باوجود سربازان بسیار زیادش حمله کند.مطمئن بود که پیروز میشود اما سربازانش تردیدودودل بودند.درمسیر میدان نبرددرمعبدی مقدس توقف کردند.بعدازفریضه دعاکه همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای دراوردوگفت سکه رابه هوا پرتاب خواهم کرداگر رو امد میبریم امااگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد.سکه رابه هوا پرتاب کرد همگی مشتاقانه تماشاکردند تاوقتی که برروی زمین افتاد روبود سربازان ازفرط خوشحالی ازخودبیخودشدندوکاملا اطمینا پیداکردند وباقدرت به دشمن حمله کردندوپیروز شدند بعدازجنگ ستوانی به ژنرال گفت سرنوشت را نتوان تغییر داد ژنرال درحالیکه سکه ای که دوطرف ان رو بود رابه ستوان نشان میداد جواب داد کاملا حق باشماست
دل نوشته های من
نویسنده: سمیه - شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٠
نویسنده: سمیه - یکشنبه ۱ خرداد ،۱۳٩٠
سلام به همه دوستان،آشنایان، عزیزان..... حالتون چطوره؟؟؟ خوب هستین؟؟؟
پت و مت دو شخصیت دوست داشتنیم هستن..... هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی یادش بخیر اون قدیما.... همون قدیم ندیما اون موقعه که بچه بودیم با خواهرام و برادرم ....ااااا نه .... نه.... فکر کنم علی اون موقع نبود... تو حیاط لی لی بازی می کردیم و حدود ساعت 4 که برنامه کودک از تلویزیون پخش میشد، پای تلویزیون میخ کوب می شدیم.... هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه زود گذشت.... برنامه هایی که دوره ما پخش میشد ااا... فکر کنم اااا... خانواده دکتر ارنس، پت و مت، حنا دختری در مزرعه و بچه های مدرسه آلپ بود...
خیلی زود گذشت.... مثل یه خواب بود...

Tehran Time