در طول نبردی مهم وسرنوشت ساز ژنرالی ژاپنی تصمیم گرفت باوجود سربازان بسیار زیادش حمله کند.مطمئن بود که پیروز میشود اما سربازانش تردیدودودل بودند.درمسیر میدان نبرددرمعبدی مقدس توقف کردند.بعدازفریضه دعاکه همراه سربازانش انجام شد ژنرال سکه ای دراوردوگفت سکه رابه هوا پرتاب خواهم کرداگر رو امد میبریم امااگر شیر بیاید شکست خواهیم خورد.سکه رابه هوا پرتاب کرد همگی مشتاقانه تماشاکردند تاوقتی که برروی زمین افتاد روبود سربازان ازفرط خوشحالی ازخودبیخودشدندوکاملا اطمینا پیداکردند وباقدرت به دشمن حمله کردندوپیروز شدند بعدازجنگ ستوانی به ژنرال گفت سرنوشت را نتوان تغییر داد ژنرال درحالیکه سکه ای که دوطرف ان رو بود رابه ستوان نشان میداد جواب داد کاملا حق باشماست
مرد امدو دردی به دل عالم شد ازروز ازل قسمت زنها غم شد در دفتر خاطرات حوا خواندم جانم به لبم رسید تا که ادم ادم شد روز زن را به همه زجر کشان عالم هستی که جان وروح خود را برای تعلیم موجودات ناشناخته ای به نام مرد نثار میکنند تبریک میگوییم
عشق یعنی مادر صبر یعنی یک زن مهر یعنی دختر نور یعنی خواهر هرچه هستی عشق یا صبر مهر یا نور روزت مبارک














به شوهره میگن پارسال روز زن برای خانومت چیکار کردی
میگه بردمش کوه
میگن خب امسال میخوای چیکار کنی
میگه میخوام برم بیارمش












سلام به همه دوستان،آشنایان، عزیزان..... حالتون چطوره؟؟؟ خوب هستین؟؟؟
پت و مت دو شخصیت دوست داشتنیم هستن..... هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی یادش بخیر اون قدیما.... همون قدیم ندیما اون موقعه که بچه بودیم با خواهرام و برادرم ....ااااا نه .... نه.... فکر کنم علی اون موقع نبود... تو حیاط لی لی بازی می کردیم و حدود ساعت 4 که برنامه کودک از تلویزیون پخش میشد، پای تلویزیون میخ کوب می شدیم.... هـــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه زود گذشت.... برنامه هایی که دوره ما پخش میشد ااا... فکر کنم اااا... خانواده دکتر ارنس، پت و مت، حنا دختری در مزرعه و بچه های مدرسه آلپ بود...
خیلی زود گذشت.... مثل یه خواب بود...

سلام به همه عزیزان
هدفم از ایجاد این وبلاگ این بود که صرفا سرگرم باشم.....
امیدوارم بتونم مطالب قابل قبولی بنویسم.....
در ضمن عید نوروز رو به همه تبریک میگم...
Tehran Time